تبليغاتX
مانا دختری از جنس پاییز

مانا دختری از جنس پاییز


خیلی سخته که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی

 و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشنه

 خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛

ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری

خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی؛

ولی نتونسته باشی بهش بگی

خیلی سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛

ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه.

خیلی سخته که آینده ات رو در گرو رسیدن به کسی دونسته باشی؛

ولی نتونسته باشی....!!!!



امروز سال روز اشنایی من با ماناست 4 سال میگزره 4 سالی که همش دردو رنج بوده  امروزو تنها بدون اون جشن میگرم

دیگه بغض نمیزاره بنویسم ....دفعه بعد حتما مینویسم در مورد این 4 سال

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 15:41 توسط امید| |

باورت نمی شود؟!

«دوستت دارم»

نام تمام شعر هایی ست

که جمله هایش را با دهان خودم بسته ام

باورت نمی شود

با همین انگشتان ظریفی که

بارها برای تو نوشته ام

چه مشتها که به دیوار اتاقم نکوبیده باشم

آنقدر که حساب عاشقانه هایم

از انگشتان دست و پایم در رفته است

و سطر سطر شعر های من

گام های بلند زنیست

که واژه های غرورم را لگد کرده است

خواننده عزیز!

با احتیاط کتاب مرا ورق بزن

تمام عاشقانه هایم درد می کند....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 15:41 توسط امید| |
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 16:32 توسط امید| |

از غم رفتنت دیگه پاره شده بند دلم                 خونه نو یار جدید مبارکت باشه گلم

دیگه غمتو نمیخورم قسمت و بازیچه هاش          اگه هنوز دوستم د اری  دیگه به فکرمن نباش

تو دفتره خا طره هام هنوزم اسم تو تکه              دست اونم تو دستته مبارکه مبارکه

میخوام تو رو دعا کنم سنگامو با تو وا کنم          برای خوشبخت شدنش خدا خدا کنم

دلم میخواد تو روزگار تو خوشی ها پر بزنی       تو ناز و نعمت بمونی  تا زیر غصه نشکنی

الهی دروازه عشق به روت همیشه وا باشه            به خاکو سنگ دست بزنی الهی که طلا بشه

 

چه اروم در خودم شکستم ........ چه  دلتنگ تنها نشستم .....نشستم به هوای تو من.....

مانا بی تو خیای تنهام . با تمام نامهربونیات کم محلیات باز دلم تورو میخواد....

خوشبختی تو ارزوی منه.....خودت میدیدی با یه بغض تو چقدر داغون میشدم

اینو یادت نره که یکی هست که همیشه برای خوشبخت شدنت خدا خدا میکنه

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 10:14 توسط امید| |

اگه بر نگردی تمام میشه کارم       به امروزو فردا  امیدی ندارم

اگه بر نگردی  هوا ابری میشه     رو دل تنگی من میباره همیشه

اگه اینجا بودی گل و خنده بودو     به روز میرسوندیم شبهای حسودو

اگه اینجا بودی دیگه غم نداشتم      چه راحت دلم رو تو دستات میذاشتم

اگه بر نگردی کی جاتو بگیره      نگاهم به راحت چه راحت میمیره

اگه بر نگردی 1 عمر اینجا تنهام    من این زندگی رو نباشی نمیخوام

اگه بر نگردی واسه کی بخونم     چرا زنده باشم واسه چی بمونم

اگه بر نگردی همش غصه دارم      تو با من نباشی نفس کم میارم

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 10:7 توسط امید| |

مانا خیلی خسته و نا امیدم

مگه من چی میخوام؟

تنها ارزوم یه بار دیدنته همین

دیگه هیچیییییییییییییییییییییییییییی


نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 11:42 توسط امید| |



چشمان ناز تو

چشمان ناز تو ، قلب مهربان تو، هر چه فکرش را میکنم محال است

زندگی بدون تو


چه عادت کرده باشم به تو ، چه دوستت داشته باشم ، قلب عاشقم میگوید

، این زندگی عاشقانه را مدیونم به تو

روزی آمدی و مرا از حال و هوای تنهایی بیرون آوردی

عاشقم کردی با مهر و محبت هایت، با قلب مهربانت

دیوانه ام کردی با آن چشمهای نازت

چه ناز است چشمانی که لحظه ای دیدن دوباره اش برایم آرزوست

تا لحظه های در کنار تو بودن را با چشمان ناز تو سر کنم ، تا غرق

شوم درون چشمهایت تا بشکنم سکوت را به بهانه ی دیدن چشمهایت

تا بگویم درد دلهایت را برایت ، منی که بی خبر نیستم از آن دل

مهربانت

صدای دلنشین تو ، خیره شده ام به چشمهای زیبای تو، تو نیز عاشقانه

نگاه میکنی به چهره عاشق من ، لبخندت مرا دیوانه تر میکند، عزیزم

بیشتر از این تو را ببینم به رویا نبودن این رویای زیبا شک میکنم ،

یترسم که خواب باشم ، میترسم که در خواب عاشقت شده باشم ، میترسم

که رویا را با حقیقت اشتباه گرفته باشم!

تو نیز مانند من به انتظار باریدن بارانی ، یا باز هم اشک میریزی از

اینکه دیدارمان به سر رسیده  و تا فردا مرا نمیبینی


چگونه سر کنم شب را تا فردا ،نمیدانم حقیقت عشق تو را باور کنم یا آن رویا!

نمیدانم چگونه قلبم را راضی کنم که خواب نیست تو را داشتن را

ای قلب عاشقم باور کن عاشق شدن را

چشمان ناز تو مرا دلتنگ کرده، گرفتن دستهایت بی قرارم کرده ،دیگر

چگونه بگویم که بودن تو ،مرا بدجور عاشق کرده

حتی اگر با تو بودن رویا باشد ، می مانم تا ابد در همین رویا ، به خیال

تو ، به خیال داشتن فرشته ای مثل تو ، به همین خیال رویایی زندگی میکنم


 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 19:21 توسط امید| |
عیده و امسال عیدی ندارم

گذاشتی رفتی عزیزم من بی قرارم

عیده و امسال تنهای تنهام

بجای عیدی عزیزم من تورو میخوام

از وقتی رفتی غمگینه خونه

گریم میگیره باهر بهونه

رفتی و موندم با این همه درد

هرگزنمیشه فراموشت کرد

هرجا که هستی خدا به همرات

هرجا که رفتی خدابه همرات

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 17:22 توسط امید| |

سلام مانا جون

دیروز به دنبال تو به همه جا سر زدم ...

هم از نسیم سراغت را گرفتم ، هم از گل سرخی که کنار چشمه عشق روییده بود .

حتی از پرنده هایی که در شعرهایم بال می زدند نشانی ات را پرسیدم ...

اما پیدایت نکردم

راستی که عجب صفایی دارد این بی قراریها و این دلتنگی ها !...

مانده ام که این فاصله ها اگر نبود ،

آیا باز هم اینقدر مشتاق شنیدن صدایت از درخت و صندلی و ستاره بودم؟

همیشه فاصله ها باعث میشوند تا بیشتر قدر همدیگر را

بدانیم،و بیشتر به دنبال هم بگردیم .

مثل همین امروز که همه جا را به دنبالت گشتم ...

حتی همه خوابهایم را یکی یکی جستجو کردم ...!

همه جا رد پایت بود ...

حتی موج صدایت به نرمی از تپه های خیالم بالا میرفت .

اما خودت نبودی ...

عزیزترینم ...

حالا با همین واژه های لال در کنار نام قشنگت نشسته  ام .

مرهمی نمی خواهم ...

تنها اگر حوصله داری زخمهای دلم را بشمار!...


هزارو يك ......هزارو دو.....هزارو سه ..............

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 17:16 توسط امید| |
با تو از عشق می گفتم  

از پشیمانی...  

و از اینکه فرصتی ۲باره هست یا نه؟.....(واقعا هست یا نه)  

و...  

در جواب صدایی بی وقفه که میگفت:  

 

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 16:59 توسط امید| |

بعد جند وقت  ديشب  داشتم صداي مانا رو كه ضبط كرده بودم گوش مي كردم بود.هم خوشحال شدم هم ناراحت.

چقدر دوست دارم با مانا 1 بار ديگه برم فرحزاد

روبروش بشينم و زار زار نيگاش كنم

به چشمهاي بادومي نازش

به مهربونياش

به  بي مرامياش

به خندههاش

به دروغاش

به بقليون كشيدنش

به اره گفتنش

به اون تيپ نازش

مانا...........................


من به اندازه چشمان تو غمگين ماندم و به اندازه هر 


برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهايي من شاد بمان

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 17:20 توسط امید| |

من و تو! هنوز با هم آشنا نیستیم.اصلا نمیدونیم کی هستیم؟!

من و تو! من بهت شماره دادم

من و تو! هنوز هیچ حسی بهت ندارم.تو هم!

من و تو! میخوام از یه جایی شروع کنم، تو هم منتظری...

من و تو! تازه اول راهیم...راهی که نمیدونیم تهش چی میشه!!!

من و تو! تو به من نامه ميدي و من................

.من و تو! دارم سعی میکنم که دوست داشته باشم اما تو..

من و تو! اولین دعوامون شروع شد...

من و تو! چند ماه ازت دورم............

من و تو! بعد این دعوا بیشتر دوست داشتم...داشتم داغون ميشدم

من و تو! در كمال ناباوري دوباره برگشتي

من و تو! هفته ها...ماه ها...می گذشت و تو برام شده بودی یه عشق و من برای تو یه آشنا!

من و تو! صدات برام آرامش بود...زمان داشت به سرعت می گذشت و من سرمست بودم...

من و تو! در كمال ناباوري باز رفتي

من و تو! ديگه اشكهامم خشك شده بود

من و تو! اين بارم نميدونم چي شد دلت به حالم سوخت

من و تو! فکر میکردم دیگه ماله خودمی...خیالت راحت بود که مال من نیستی...!

من و تو! همه جا از تو تعریف میکردم تو هم بهم گاهی یه نشونه هایی از دوست داشتن میدادی...!

من و تو! کمتر می تونستم ازت خبری داشته باشم...داشتی از دسترس خارج میشدی

من و تو! دنبال بهونه بودی و منم بهانه دستت نمیدادم

من و تو! تو برام جزو همه نبودی...تو تنها بودی... اما من با همه بودم تو همون گاراژی که اسمش قلبه......!

من و تو! 2 مهر روز تولدت بدترين روزم بود(18 شهريور  بود گفت ي 2 مهر بيا

من و تو! هر روز بیشتر از روز قبلش بهت احتیاج داشتم...گریه گریه گریه! همین

من و تو! هنوز نمیدونستم دلت جای دیگست...نمیدونستم توی این چند ساله به هیچی دل بسته بودم..

من و تو! خداحافظی کردی...رفتی...واقعا رفتی...تنها یادگاریهام چندتا عکس بود و حرفات و جات توی زندگیم...تو رویاهام...توی قلبم..

من و تو! زیر داستان بینمون رو امضا کردی...اما من جای امضا فقط یه قطره اشک گذاشتم...

تو.......! بی من...

من......! بی تو...

تو !................................................با

تو !................................................با 1

من ! تمومش کردم. تو رو تویه صندوق با خاطراتت حبس کردم و شروع به یه زندگی جدید کردم...

من ! عمیق فکر کردن

من ! اعتقاد پیدا کردم به جمله ی اول قصه های مادر بزرگم...

ميگفت:

                    يكي بود يكي نبود


نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 17:15 توسط امید| |

نمی دونم خوبم یا بد ؟ نمی دونم دلم گرفته یا نه ؟ نمی دونم دارم تحمل می کنم دلتنگیهامو یا اینکه فراموش میکنم همه گذشته امو ؟؟؟
گذشته ائی که نمی دونم خوب بود یا بد ؟؟؟
اینکه به چیزی دل ببندی  کسی بهت دل ببنده و بعد یه مرتبه چشم باز کنی ببینی همه چی شده عین حباب .... خالی خالی ....
آرزوهات می شن نقش آب قبل از اینکه بفهمی نسیم بود که آرزوهاتو آوار کرد یا طوفان ؟
دیگه هیچی نمی دونم هیچی نمی فهمم ....
وقتی آرزوهات می میرن خودتم دفن می شی ته یه گودال بزرگ ،  دیگه هیچی نیست که دلواپست کنه که چشم انتظارت کنه ....
فقط تاریکیه تا هر جائی که چشمات باز باشن .... بازم تاریکیه که می ریزه تو وجودت از چشمات سر می خوره تا ته قلبت ... توی ذهنت ....
وجودت پر می شه از خلائی که شبیه هیچی نیست ...
و تو تنها می شی ....
خسته می شی از همه آدمهای دورو برت .... از همه دلخوشیهائی که الکی آویزون کردی به زندگیت ...
که چی ؟؟؟؟ که دلتو خوش کردی که هنوز هستی ؟؟ نفس می کشی ؟؟ راه می ری ؟؟ احساس می کنی یا هنوز فکر می کنی ؟؟
به خودت ... به تنهائیت ... به آدمهائی که خواستی باشن و نبودن یا آدمهائی که نا خواسته پریدن تو سرنوشتت ......

نا تمام ...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 16:41 توسط امید| |

دوست داشتم اما از من دل بریدی

رفتی که رفتی شب گریه هامو ندیدی

پیش خودم گفتم می مونی با من همیشه

نگو دوسم نداشتی چجوری آخه باورم شه

 

نمی دونم چم شده شایدم می دونم و نمی خوام باورش کنم.... خنده و گریه م معلوم نیست ...دوست دارم خالی شم اما نمی تونم .. کسی دیگه نیست تا خالیم کنه سبکم کنه پا دردودلام بشینه ....

اینم یه سرنوشته ....امروز خیلی تو فکر بودم،تموم اون روزا از جلو چشام رفت مثل یه نسیم آزاردهنده اما دوست داشتنی ...نمی تونم ...نمی تونم آروم باشم ....عکسش خاطراتش همه جا هست داره دیوونم میکنه...

مثل یه پتک می مونه که درست وسط سرم فرود میاد...اون خوشحاله ،آزاد شده،اما منه خرچی...مگه نمی گم دوسش دارم پس باید از آزادیش خوشحال باشم من دارم غصه ندیدنو نشنیدن صداشو می خورم غافل از اینکه باید بخندم چون لبای اون می خنده باید شاد باشم چون اون شاده ....

اما بخدا هر کاری می کنم نمی تونم ....خیلی سخته نمی خوام نمی خوام باور کنم اما انگاری یکی تو گوشم هی می گه رفت رفت رفت برو بمیر .......راستش اونم همینو می گفت برو گمشو برو بمیر ...الهی له شی زیر ماشین .ای خداااا ....

دارم داستان زندگیمو می نویسم ...نمی دونم شاید واسه عبرت بقیه شایدم واسه خاطر دلم ...

انگار همیشه با منی  مثل یه سایه یه نفس ...این خاطره ها داره داغونم می کنه ....اون رفت فقط خاطره هاشو 

واسم گذاشت ....یه روزایی می گفت هیچ وقت تنهام نمی زاره ...دوسم داره ... می گفت تورو اگه نداشتم چی

هر چی بوده تموم شده نمی خوام دیگه حتی دنبالش بگردم ... خداکنه هر کجا که هست سربلندو سرافرازو خوشبخت باشه ....

اون خوشبختی و بدون من میدید اما من ..... اون آرامشو بدون من می دید اما من ..... .

 

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 6:5 توسط امید| |

 

 

 مانا دیشب ، خیلی دلم برات تنگ شده بود و به یاد ت رفته بودم کنار پنجره .  می خواستم برات یه قاصدک بفرستم.  قاصدک توی دستم بود چشمامو بستم . به یاد لحظه ای افتادم که گذاشتی رفتی و غمی بزرگ وجودم رو فرا گرفته بود . همش دعا می کردم که همه اینها رو خواب دیده باشم و همش یه کابوس بوده که وقتی چشمامو بازمی  کنم همه چیز از بین رفته باشه ؛ حتی دوری وجداییت . ولی همه چیز واقعیت داشت، حتی رفتنت و من نتونسته بودم برای نرفتنت کاری کنم . رفته بودی بدون اینکه بدونم چرا؟...

وقتی چشمام باز کردم دیدم صورتم خیس از اشک و قاصدکم نیست . فکر کنم قاصدک اومده باشه پیشت. اگه او مد اونجا یه وقت بهش بی اعتنایی نکنی ! یه وقت نکنه  ناراحتش کنی! اون تقصیری نداره مثل همیشه تقصیر منه ! اون فقط اومده بگه که چقدردوستت دارم و چقدر دلتنگتم اون فقط ماموره همین.

راستشو بخوای الان که دارم اینها رو می گم منتظرم که قاصدکم جوابی از طرف تو  بیاره . دیر کرده نگرانش شدم می ترسم نکنه بین راه اتفاقی براش افتاده باشه . خیلی دلم می خواد که بدونم  که تو هم دلت برام تنگ شده و به یادم هستی . اصلا منو یادت میاد؟ اصلا  می دونی من کی بودم وچی شدم ؟

اگه شده روزی یه قا صدک  برات می فرستم تا بالاخره دلت به رحم بیاد و یه دونه قاصدک برام بفرستی . به انتظار قاصدکت می مونم . اگه شده تا آخرین  لحظه ی زندگیم. فقط بدون هرروز میام اینجا که ببینم  برام قاصدک فرستادی یا نه .

منتظرم ...

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 3:59 توسط امید| |
                 ( love is afraid of losing you)

                                   (عشق یعنی ترس از دست دادن تو)                 

(love is like the air we breathe  it may not always be seen ,but it is always felt and used and we will die with out it.)

(عشق مثل هوایی است که استشمام میکنیم . ان را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش میکنیم و بدون ان خواهیم مرد.) 

(love is when you find your self spending every wish on him )

 (عشق ان است که همه خواسته ها را برای او ارزو میکنی.)

  (love is something silent but is can be louder than anything when it talks)

(عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر خواهد بود.)

(love is like a flower which blossoms with trust)

(عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید.)

(love is a wide ocean that joins two shores)

(عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل را به یکدیگر پیوند می دهد.)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 5:38 توسط امید| |

اوني كه مي خواستمش

نخواست كه با من بمونه

داره واسه اين دل ديوونه

قصه جدايي رو مي خونه

خوش به حالش

دل اون پر ستاره هست

دل من عاشق پاره پاره هست

خوش به حالم

تنهاي تنهام

منتظر طلوع فردام

 

 

 

 

دیر زمانی است منتظر پایانم

پس کی تمام می شود این رنج دلم ؟

آه من به سر کی خنجر زدم

که خنجر را اینگونه بر قلب من زنند ؟

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 3:43 توسط امید| |
امروز ۳۳روز که مانا عزیز ترین کسم تو ای دنیا رفته۳۲ روزه که کارم شب و روز شد گریه ای خدا نمیتونم فراموشش کنم ای خدای لعنتی کجایی دارم کم میارم من مانا رو از توی لعنتی میخوام هر کاری میکنم که فراموشش کنم نمیتونم چیکار کنم من ؟من فکر میکنم که توام ۱ شکست خورده ای الان ۱ عقده سر تا پای وجودتو گرفته داری رو بنده هات خالی میکنی  من مانا رو از توی لعنتی میخوام اگه هیچکی ندونه توی لعنتی میدونی که من چقدر دوسش دارم من مانا رو از تو میخوام از توی نامرد تویی که مثلا رحمانی تویی که رحیمی من مانا رو از تو میخوام .

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 2:35 توسط امید| |

 

 

شب که رفتی در خیابانی نشستم گریه کردم

از غم دردی که دیدم بی تو هستم گریه کردم

 خواستم از آرزوهای دلم حرفی بگویم

 چون نبودی باز با یادت نشستم گریه کردم

 از غرورم کوه را در زیر پایم می نهادم 

 من برایت این غرورم را شکستم گریه کردم

گرچه لبخندی زدم گفتی (( خداحافظ )) ولی من

 تا تو رفتی عقده دل را گسستم گریه کردم  

خواستم چون لحظه ای از دیدنت غافل نگردم 

 چشم را پشت سرت دیگر نبستم گریه کردم 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 5:56 توسط امید| |

 

 

 

دل نوشته های امید

تموم شد به همین سادگی رفت بدون اینکه به دلم به چشام به اشکام به آرزوهام فکر کنه

حالا فقط منم ..من .....  .مانا می بینی چقدر بدبخت شدم چرا چرا رفتی ....یادت می یاد:

(از دورترین فاصله ها به هم رسیدیم وتا اوج بودن با همیم )

اوج بودنت همین بود 

آره ضعیفم آخه من بی اون چیکار کنم دلم به دیدنش خوش بود اما حالا .....

من بدون اون هیچم خدایا دستامو بگیر بگیرم ...

می خوام برم زندگی بدون مانا واسم جهنمه ....

مانا ببین از حالا ببین چه بلاهایی که سر خودم نمی یارم ... مثل یه مرده متحرکم ...

من بدون تو هیچم می فهمی ..... .می خوام برم ..برم ...برم ...برم ...برم ..برم

از این دست لعنتی بدم می یاد می خوام نابودش کنم ..همون دستی که اولین بار گرفتی یادت می یاد گفتی تنهان گرمی دستای تورو می خوان ...حالا دستامو تنها گذاشتی نامرد رفتی ....من دیگه این دستارو نمی خوام می خوام بشکنمش می خوام خودمو زجر کش کنم ... می خوام تا دنیا دنیاست بفهمن که چی به سر من عاشق آوردی  ..می خوام سرگذشتمو بنویسم تا همه بخونن بدونن کی امیدو کشت..... می خوام همه بفهمن چقدرمانا بی وفا بود چقدر نامرد بود ........... برو مانا برو اما بدون تو همه زندگیم بودی بدون تو من می میرم زنده نیستم ....یه روزی می فهمی که خیلی دیر شده و از من چیزی باقی نمونده .... می بینی می فهمی راهیه کجام می کنی .....خداجونم دارم دیوونه میشم ............. ازرائیل لعنتی پس تو کجایی  مگه کری که صدامونمیشنوی ...تا حالا دنبال اونایی می رفتی که نمی خواستن برن حالا بیا دنبال من که آرزومه ...اگه نیای دستم به گناه آلوده میشه ها ...خدایا بعد نگی چرا اینکارو کردی ...من دارم صدات می زنم دستمو نمی گیری میگم نمی خوام دیگه زندگی رو بدون اون اما تو ...ولی مطمئن باش اگه دستامو نگیری خودم می یام پیشت 

 

کاری با قلبم نداشتی رفتی و تنهام گذاشتی

همه حرفات دروغ بود از خودت هیچی نذاشتی

جواب اشکام چی میشه همدم دردام کی میشه

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 1:46 توسط امید|

کی با 1 جمله مثل من میتونه  ارومت کنه                 اون لحظه  های اخر از رفتن پشیمونت کنه

اخر 1 شب این گریه ها سوی چشامو میبره                عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

 

 امروز شد ۲۷ روز.۲۷  روزه که من از مانا بی خبرم. ۲۷ روز که از عزیزترین کسم بی خبرم

دلم واسش ۱ زره شد .اون نگاهش که همه دنیای من بود .۱ چند روزی میشه که واسش

گریه نکردم .میدونم الان اصلا به فکرم نیست نمیدونه که من دارم بدون اون میمیرم

مانا جان تو خوش باش. الهی که همیشه رو لبات خنده باشه .منو ولش مهم نبودم

نیستم .مهم تویی .خوشبختیت ارزومه مانا جون

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:40 توسط امید| |
نشد اقصري بسازم پنجره هاش ابي باشه

من باشم. اون(مانا) باشه ۱شب مهتابي باشه

نشد۱جا بمونه بشه اخر مال خودم

حتي ۱بار يادش نموند ماه روز تولدم

با همه التماس من نشد  ديگه نره  سفر

شعرام به جز اون(مانا)رو هر ديونه اي گذاشت اسر

نشد برم بغل بغل واسش شقايق بچينم

نه اينکه من نخوام برم نزاشت گلهارو ببينم

نشد همه دعا کنن هميشه اون(مانا) باشه پيشم

یکی  ميگفت خواب ديده که اون(مانا) گفته عاشقش ميشم

اما نشد قسمت ما۱ لحظه روشن خوش

پيقام واسش فرستادم بيا بازم منو بکش

باور نکرد۱ مژه شو به صد تا دريا نميدم

۱ تار مو خواستم نداد گفت به تو دنيا نميدم

راست ميگه هر چي اون(مانا) بگه من کجا و.ديوونگي

چجور به حرفش گوش کنم اون(مانا) گفت بچسب به زندگي

خلاصه که اخر نشد ما گل سرخ بو کنيم

اون گفت برو که بتونيم خوب حفظ ابرو کنيم

نشد ۱بارم برسم به ارزوهاي محال

۱خاطره مونده برام با ۱سبد ميوه ي کال

نشد منم  واسه۱بار به ارزوهام برسم

 گذشته کار از کارمون دير شده به خدا قسم

نشد بپاشم به زير پاش عطر گل محمدي

نشد بهم جواب بده .حتي بهم بگه بدي

 نشد ۱کاري بکنه که بدونم دوستم داره

اتيش گرفتمو۱ بار نگام نکرد بگه اره

نشد ۱بار حرف بزنه نزاره پاي سرنوشت

نشد ۱شب نگم خدا الهي که بره به بهشت

نشد شبي واسش ۱ فال حافظ نگيرم

نشدتو روياهام براش روزي ۱۰۰۰ بار نميرم

نشد برم. نشد نره .نشد بخواد.نشد بياد نشد

 نشد ولي شاید بشه واسم دعا کنين زياد

از شما پنهون نکنم ۱حرفايي بهم زده

گفته همين روزا مياد اما هنوز نيومده

قصه داره تموم ميشه مثله تمومه قصه ها

فقط واسم دعا کنين اول خدا بعدم شما

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 0:30 توسط امید| |
نمي دونم که چرا هر وقت به تو مي رسم ، نمي توانم از تو

بگويم. براي گفتنت واژه کم مي آورم. به هر حال ، بدان

که بيشتر از اين حرف ها و واژه ها برايم معنا مي دهي

 

 

من چه كنم خيال تو منو رها نمي كنه

اما دلت به وعده هاش يه كم وفا نمي كنه

من نديدم كسي رو كه مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو كه تو دل اينجوري جا نمي كنه

 

 

آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهثمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...

 

من منتظرت شدم ولي در نزدي

بر زخم دلم گل معطر نزدي

گفتي كه اگر شود مي آيم اما

مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي

 

تقديم به مانا: يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 1:46 توسط امید| |
 

 

امروز ۲۳ روزه که مانا رفته منم کارم شده فقط روزارو بشمارم

واسش اف گذاشتم که میخوام واسه اخرین بار ببینمش هنوز

که جواب نداده .وقتی بد از ۲ بار رفتنش و برگشتش گفتم

مانا میخوام تو دلت خونه بسازم خرابش نمیکنی ؟ گفت

این دفه دیگه برج بساز.۱ ماهم نگذشت که دوباره منو تنها

گذاشت .از قدیم گفتن تا ۳ نشه بازی نشه اونم ۳ بار منو

له کرد و بر گشتش محاله ولی قلبم تا وقتی میتپه به عشقه مانا میتپه

اخرین روزی که دیدمش ۲۸ مهر روز تولدش.اون روز تو فرحزاد انقدر نگاش سرد بود

که فهمیدم مانا رفتنیه .و رفت ........ دیگه بغض اچازه نوشتن نمیده.........

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 2:6 توسط امید| |
 

 

 

ديگر برايت گريه نمي کنم
پيرهن
پاره
نمي کنم
هر کجاي جهان که باشي
هرکجاي جهان
که
ايستاده باشي
در چشم هاي مني
تو
اشک هاي مني
هر اتفاقي که بيفتد
تو
از چشمم نمیفتی مانا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 6:9 توسط امید| |
 

مانا کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز

مانا کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده

مانا کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد

 بي تو بودن گرفته

 مانا کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

 گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده

مانا کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

مانا کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

 و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم

این همه که من به تو فکر کنم

 تو هم به من فکر می کنی؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 3:26 توسط امید| |

                                       تنهایی ...                                 

 

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم

در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم

در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم

در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم

ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم

ماناکسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود.....

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:7 توسط امید| |

 

چه کردي با من؟... ميخواهم بنويسم...اما از چه؟

 از کي؟

و براي چي؟... وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...

 اما براي شنيدن چه کلامي؟...

مي خواهم بنويسم... از تو.. از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..

 مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...

 چه کردي با من؟... چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...

غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند

 اما درماني نيست که به مقابلش روم... آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:2 توسط امید| |
سلام بی مرامبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

خوشی؟ لوطی این رسمش بود؟

مارو اینجوری قال بزازی؟

از وقتی رفتی قاطی کردم

ما که تو رفاقت کم نزاشتم

گزاشتیم خدایش؟

بدون تا قیومه قیومت خاطرتو ومیخوام

نوکرتم

دربست در اختیارتیم

مانا چشمی

اسمتو خالکوب زدم رو قلبم

 

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 6:35 توسط امید| |

 

 

امشب دلم خیلی گرفته بود ۱۶ روزه که مانا رفته و منم بجوری داغونم امید پسری که ۱ شهر رو میزاشت رو سرش حالا مثل ۱ لاکپشت تو خودو قایم شدم نمیدونم این وضعیت تا کی میخواد تول بکشه چجوری ادامه میدم همش ترس این که مانا منو قال بزاره باعث شده بود سربازی نرم حالام که رفته انقد فکرم خرابه که نمیتونم برم . هالا من موندم با دستای خالی اینده ای تاریک که باید سپری کنم چجوریشو نمیدونم

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 5:50 توسط امید| |